پارت سی و هفتم :

مادرم همین که گفتگو با خواهرش را به پایان رساند دوباره صدای زنگ تلفن برخاست. این بار عمه پشت خط بود که مادرم با او گرم گرفت. یک لحظه حس کردم عمه می‌‌توانست کمک کند کدورت بین خودم و علی برطرف شود. سوپ را نصفه و نیمه رها کردم و به طرف مادرم دویدم. دست دراز کردم و تند تند گفتم:
ـ مامان بده من گوشی رو. با عمه کار دارم.
مادرم با نگاهی به چهره‌‌ی مضطرب من پرسید:
ـ چه خبرته دختر؟
شتا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زری

    0

    عااالییی دوسش دارم اگه موفق ب خوندن کاملش بشم

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🧡💙

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    واقعا عالیه عالی بود زمانی که می خواندم ومیخندیدم شوهرمم نگاه کرد میگه جنی شدی که یکباره شروع کردی خندیدن آخه خسته بودم ممنون عالی مثل همیشه

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏😍♥️

    ۲ سال پیش
  • شهناز پورسخایی

    1

    ببخشید من زمان این ندارم که در مورد هر پارت نظر بدم فقط این بگم که رمانت خیلی دوست دارم و از خواندنشون لذت می برم

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم از لطفت عزیزم. نظر گرفتن به برنامه مربوط هست.

    ۲ سال پیش
کپی شد!